صبح رفتم الکتریکی محله مون، گفتم زنگ خونه مون خرابه!
گفت: باشه، میام درست می کنم. هر چی منتظر موندم نیومد. زنگ زدم، بهم می گه: آقا
من اومدم، ولی هر چی زنگ زدم کسی در رو باز نکرد!
ببین با کیا شدیم ٧٠ میلیون!
ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم شک ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ که من ﺳﻴﮕﺎﺭ می ﻛﺸﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ
ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ که ﺑﻴﺎﺩ و ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ. ﻧﺰﺩیک ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ، ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ، ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ
ﺧﻮﻧﺪ، ﻧﺎﻫﺎﺭش رو ﺧﻮﺭﺩ، حیلی ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎکی ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ نشست. ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،
ﮔﻔﺖ: عزیزم! ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ می بینی؟ گفتم: بله دایی. گفت: ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!
ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍین طوﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ!
اعتراف می کنم امشب بعد از 1 سال به این معما پی بردم که
آقاجونم مسواکش رو کجا قایم می کنه که من نمی بینم. بارها دیده بودم که داره مسواک
می زنه، اما به محض این که بعدش می رم مسواک بزنم، مسواکش غیب می شه. خوب، زیاد
پیچیده نیست، از مسواک من استفاده می کرده!
اعتراف می کنم تا سن 13-12 سالگی با روسری می نشستم جلوی
تلویزیون! مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت می کشیدم. زیاد می خندید، فکر می کردم
بهم نظر داره.
اعتراف می کنم رفته بودم واسه امتحان رانندگی، خیلی هم
استرس داشتم. نوبت من که شد افسر بهم گفت دنده عقب برو. من هم که کلی هول شده بودم
به جای این که دستم رو بذارم پشت صندلی و برگردم عقب رو نگاه کنم دستم رو انداختن
پشت گردن افسر و محکم داشتم می کشیدمش طرف خودم!
صبح رفتم مغازه ی یکی از رفیقام که گل فروشی داره کارش
داشتم. یه گل خوشگل دیدم، بهش می گم این گل طبیعیه؟ یه دختر 5 ساله اون کنار بود،
گفت نه آقا سزارینه!
به خدا من تا 12 سالگی فکر می کردم بچه ها رو لک لک ها از آسمون میارن!
بازیهای پارا المپیک رو از کانال عربی میدیدم، هر جمله
ای که گزارشگر می گفت، مادربزرگم می گفت آمــــــــــین!
بچه بودم، یه بار کارنامه ام رو خراب کرده بودم، به یه
مرده توی خیابون قضیه رو گفتم که بیاد خودش رو جای پدرم جا بزنه و کارنامه مو
بگیره، یارو هم قبول کرد. رفتیم کارنامه رو گرفتیم، یهو جلوی مدیر و ناظم زارت
خوابوند تو گوشم که این چه وضع درس خوندنه؟ من هم زارت یه دونه زدم بهش گفتم: به
تو چه؟! ناظم کف کرده بود می گفت اینا دیگه کین؟ یارو کمربندش رو درآورد، افتاد
دنبالم تو حیاط مدرسه!
بابا بزرگم ۸۰ سالشه. همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی
برم بیرون، مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم. یه روز بعد
از کلی اصرار گفتیم باشه برو، ولی مواظب باش.
رفته نونوایی محل به همه اونایی که تو صف بودن گفته: عجب روزگاری شده، پنج تا دختر
دارم پنج تا پسر، تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونا رو
هم بگیرم!
:: موضوعات مرتبط:
مطالب جالب
:: برچسبها:
ترول,
طنز,
عکس,
جالب,
خنده دار